![]() |
![]() |
|
|
دلم می خواد ببینم ولی نمیشه ببینم دلم می خواد بشنوم ولی نمی شه بشنوم دلم می خواد نرم ولی نمیشه نرم دلم می خواد برسم ولی نمیشه برسم دلم می خواد بگیرم ولی نمیشه بگیرم دلم می خواد نباشه ولی نمشه نباشه دلم هزارتا چیز دیگه می خواد که نمی شه بشه و هزار چیز دیگه نمی خوام و نمی دونم چرا اونا میشه؟؟؟!! این روزا به خاطر همیناست که دارم تو خودم الکی احساس خستگی می کنم که خودم بهش می گم احساس پیری زود رس. دارم روزای رد شده رو میشمرم تا ببینم چقدر زود دارم پیرتر می شم(نهایت افسردگی). مصداق بارز این شعر که میگه : چشمی به هم زدیم و دنیا گذشت، دنبال هم امروز و فردا گذشت...
پ.ن۱: شاید به خاطر ضعف چشمگیر جسمانی ام توان سابق رو نداشته باشم شایدم معتاد شدم خودم خبر ندارم!!!!!!! بهر حال دستام جون نوشتن نداره حداقل فعلاً.. پ.ن۲: بیا می گم جون نداره قبول نمی کنین... پ.ن۳: بابا نیست نداره دیگه پانوشت نداره
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 1:24 توسط والی |
|
|
امسال بهترین تولدمو داشتم. نقلی بود ولی خیلی عالی بود. خدایا برای تمام لحظه های نابی که به من دادی ممنونم... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 0:1 توسط والی |
|
|
پنجره ها را می بندم و از پشت شیشه هایی که دیگر بهانه ای برای بخار کردن ندارند با راه پیموده ام نگاه می کنم که دور نمایی پر پیچ و خم دارد. به داستان هایی که گهگاه مثل کابوس و گاهی مثل رویا بودند. به رسیدن ها و نرسیدن ها. به روزهایی که شاد بودم و خبر از اندوه فرداها نداشتم و روزهایی که مثل این روزها پر از دلهره و اضطراب بودم. به شبی که روی پل تجریش به خاتونی سلام کردم. به کوهستانی که سرد بود ولی گرمای دستی را به من بخشید. به دلنگرانی هایی ساده از نا گفته هایی ساده تر. به سفری طولانی. به دوستان مسافرم که با من همسفر این مسیر طولانی هستند. به کوچوی جوان با دلی ساده و رفاقتی خالص.. این روز ها هوا گرم است. شاید دلیل این همه آشفتگی ذهن همین باشد. اما گاهی بین همه ی این آشفتگی ها روزنه ای هست که برای رسیدن به آن باید تک تک آشفتگی ها را مرور کرد. ۱۹۸۴-۱۳۶۳آغاز فصلی تازه. تابستان گرم. بمباران طهران. سفرهایی به نقاطی دورتر، خارج از محدوده ی آتش. دوران شیرین مهاجرت. تاریکی محض در هراز. آرامش قبل از توفان در کنار دریا.شهرهایی به دور از اضطراب، آرام ولی با دلی نگران. پایان مهاجرت و بازگشت به طهران.آغازی دیگر. پایان جادوگر آغاز بازیگر.آغاز فصلی تازه تر.۱۳۷۰ آغاز من شدن. شروع راه صعود از ابتدا تا انتها.. آغاز تجارت از هیچ تا همه چیز. دوستانی تازه. تفکراتی دیگر ، اندیشه ای نو. تصمیم برای آغاز یک راه طولانی. شروع لحظه شماری و سلامی از سر دلباختگی. آغاز طپش های ترانه، دلهره های دل پاک و ساده. نگران فرداها و پیامد ها. آغاز سفری پر ماجرا. از همه تا هیچ. رفاقت با کوچو از همان ابتدای سفر. هر شب همصحبتی با خاتون مهتاب، هر شب نوشتن برای فراموشی فاصله ها. هر روز سلام و پرسش و خنده، هر روز قرار روز آینده. سرک کشیدن های گاه به گاه. آمدن های دیر هنگام و رفتن های زودهنگام ... اما حالا که هستم می خواهم باشم. بی دلهره از فرداهایی که خودمان سیاه می پنداریم و هیچ کتاب و قانون و فلسفه ای به سیاهی آن صحه نگذاشته است. حالا که هستم می خواهم بیست و پنجمین صفحه ی کتاب زندگی ام را تو ورق بزنی تا کمی از شرمندگی این دل درمانده ام کاسته شود. می خواهم از امروز تا فرداهایی که نیامده اند تو باشی و با من ،همصدا، همسفر ... روزها و سالها و صفحه ها فاصله همه بهانه ست .بازی با اعداد است. مروراین همه سال در این چند خط هم بهانه بود برای رسیدن. ۲۱ مرداد امسال برایم متفاوت تر از هر سال است. امسال تو در کنارم هستی. شاید وقت آن رسیده باشد که ایمان بیاوریم به بودن ها. نه به چند صفحه آن طرف تر ، نه به فاصله ها و نرسیدن ها... حالا که به مرداد ۸۸ رسیدیم می خواهم تو در کنارم باشی، با من ، تا همیشه... .
پ.ن۱: ۲۱مرداد تولدمه...! پ.ن۲: ۲۱ مرداد تولد منه ولی خوب کوچو هم تو این روز بدنیا اومده. امیر جان تولدت مبارک باشه. ۱۰۰ ساله شی و اون وقت منم با ۱۰۲ سال بهت تبریک میگم پ.ن۳: من شدیداً عذر خواهی می کنم از دوستان که کمتر میام بهشون سر م زنم. دلیلش هم همون سرک کشیدن های گاه به گاه من هستش. پوزش منو بپذیرید. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 15:58 توسط والی |
|
|
من هم دغدغه دارم. دغدغه ای برای رسیدن،رسیدن به جایی که در آنجا بشود عشق را با مداد رنگی نقاشی کرد. جایی که عشق مثل رنگین کمان زیبا باشد. می خواهم در آنجا خط افق را تا بی نهایتِ دوست داشتن امتداد دهم. می خواهم منحنی محبت را تا ابدیتِ آسمان قوص دهم. می خواهم میان رنگواره های بوم عشق برقصم، قلت بخورم، پیچ و تاب علفزار را در باد تماشا کنم. می خواهم میان سبزی سعادت، آوازِ سارهایِ صنوبرِ دشت را گوش کنم. میان جاده ی باریک رو به خورشید بنشینم بدون عینک دودی به خورشید نگاه کنم! می خواهم یک فنجان قهوه ی اسپرسوی سرد را یک نفس بنوشم. می خواهم حوضچه ای کنار رودخانه ی دشت بسازم تا در آن ماهی های کفال و اوزون برون پرورش دهم. سال ها پیش ماهی های قرمز رود نسل کشی شده اند!!! نمی خواهم رنگ سبز این دشت با سقوط پروانه ها یا گلبرگ های لاله ی دشت رنگین شود یا شاید هم با سقوط توپولوف ها رنگین شود...!!! می خواهم این دشت سبز همیشه سبز باشد...
این روز ها دغدغه ی همه مان این است که در سرزمینی زندگی می کنیم که نرسیدن سهم آنانیست که می دوند و رسیدن سهم آنانی که نمی دوند...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دوم مرداد 1388ساعت 17:29 توسط والی |
|
|
نه من دیگر بروی ناکسان هرگز نمی خندم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 18:52 توسط والی |
|
|
به رسم نصرانیان، روزه ی سکوت گرفته ام . سکوتی که در آن فریاد ها شنیده می شود. سکوتی که در آن تابوت آزادی را دست به دست می کنند.سکوت می کنم تا به خیال آشفته ی آزادی ثابت کنم،نیرنگ نگاهش تا چه اندازه در خاموشی این فریاد حل شده است. باز هم سکوت می کنم، تا اوج حقارت بودنش را به فردا های نیامده،باور دهم. روزه ی سکوت گرفته ام، به رسم نصرانیان...
پ ن۱:هنوز همه جا سبزه ولی باغبون نیست...!!!!!! پ ن۲:....!!!؟؟؟!!! پ ن۳: سکوتمان سکون نیست آتشیست زیر خاکستر
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 18:17 توسط والی |
|
|
یادم می آید وقتی رفتم، جاده خشک بود و بیابانی. به جایی رفته بودم که تا چشم کار می کرد و میدید تپه بود و خارهای بیابانی، مار بود و عقرب، گهگاهی هدهدی و شتر های صحرایی. غروبی داشت به سنگینی بار غربت و دوری .پنجره ای داشتم و سکویی در کنارش تا جایی باشد برای همنشینی من با کاغذ و قلم برای خط زدن و دوباره نوشتن. نوشتن و دوره کردن فنجان های قهوه. هر شب سلامی و هر صبح درودی. شمردن روزهای رد شده و لحظه شماری برای روز وصال. آمدن کوتاه و رفتن سریعتر. دلهره های دل پاک و ساده. هه…چه سرنوشت تلخی پایان این سفر بود!! از بیابان دور شدم و به بهشتی رفتم سوزان تر از جهنم. جهنمی سبز… داستانی تازه با دلهره هایی تازه تر از نوعی دیگر..!! باز آمدن های کوتاه و رفتن های سریعتر... دلم می خواهد تا در این باغ سرسبز و کهنه ای که خود داشتم بمانم اما پای سرنوشت ، مرا به سویی می کشاند که نمی دانم کجاست!
پ.ن1: یکی از سخت ترین و بد شانس ترین دوران زندگی ام را دارم سپری می کنم. همه چیز دست به دست هم داد تا من مسافری باشم که هر روز دلهره ی سفر دارد و اضطراب دوری. پ.ن2: اول قرار بود سفرم یک ماهه باشه اما بنا به همون بدشانسی این سفر تا به امروز مستمر شده و باز هم ادامه دارد...!! یعنی باز مدتی نخواهم بود..!!! پ.ن3: از تک تک دوستان خوب و ساکنین محترم خانه ی دوستی کمال سپاسگذاری را دارم که تو این مدت به من و این خونه لطف داشتند. پ.ن4:«« از خاتون خیلی خیلی ممنونم که برام بالاخره نظر گذاشت این بهترین هدیه ای بود که در خانه ی دوستی گرفتم. مرسی عزیزم! »»
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 20:50 توسط والی |
|
|
جاده آغوششو وا کرده برام منتظر مونده که من باهاش بیام کوله باری که پر از خاطره هاست روی شونه های لرزون منه
خداحافظ دوستان من تا همین نزدیکی ها...!
پ.ن: نازیلای من ! یادت هست زمانی که این عکس را از من می گرفتی ، پرسیدی برای چه این عکس را می خواهی و من پاسخ دادم برای بلاگم می خواهم و تو لبخندی به من زدی؟ یادت هست؟ امشب هم وقتی با تو خداحافظی کردم به من لبخند زدی که ای کاش این لبخند تو در اشک هایم گم نمی شد. نازیلای من ! دوستت دارم ...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 23:53 توسط والی |
|
|
حالا که چند ساعتی بیشتر به سفر ندارم خاطره ها با سرعت به ذهنم می آیند و از مقابل چشمانم عبور می کنند. امشب که در نادری با تو بودم به سنگینی سفر فکر می کردم به تحمل عذاب دوری. به اینکه چگونه بی تو تن به سفر دهم. رهسپار جاده ای شوم که با من همسفر آن نیستی. تو از آرامش سخن گفتی ، از آسوده پنداشتن بار سفر. از بازگشتی سریع گفتی و من کلمه به کلمه گوش می دادم. تو می گفتی سفر کوتاه است و من هر بار که نام سفر می آمد در دلم چیزی می لرزید. چشمانم به لرزه می افتادند. انگار که اقیانوسی به طلاطم افتاده باشد. سریعتر پلک می زدم تا که ساحل آرام باشد و توفان به ساحل نرسد. تو آرامم کردی ولی فردا را چه؟ فرداها را ...؟!
هجوم بن بستو ببین
پ.ن: دارم اتاقمو جارو می کنم. کفشای خستمو که دم در گذاشته بودم، واکس زدم برق افتاده، چمدونمو جمع کردم از توش بوی سفر به مشامم می رسید. توی قابهای قدیمی سر طاقچه ،عکس آدماییو می بینم که برام خاطره شدند. همشونو دوره می کنم. غبار از آیینه می گیرم تا خودمو پیدا کنم. وقت تنگه. اینو داره جاده می گه . جاده داره منو فریاد می زنه...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 0:11 توسط والی |
|
|
پنجشنبه شب مراسم Goodbye party به صرف شام در منزل ما برگزار شد. این عکس برای من حکم همان تابلوی شام آخر داویینچی را دارد که مسیح و یارانش دور یک میز کنار هم بودند قبل از عروج مسیح. در این جا من و دوستان هم در این عکس کنار هم هستیم، پیش از سفر من. از راست نشسته روی زمین: رضا دهقانی،آرش پهلوانی، مهدی فرزام. از راست روی مبل:محمد شاهمرادی،دوست دوران کودکی تا به امروزم مرتضی ریحانی کیا،والی،مجتبی یاوری دوست، مصطفی یوسفی و یاسر ملک عسگر.
پ.ن۱: نازیلای عزیزم جای تو خالی بود کاش این شام آخر را با تو به سحر می رساندم پ.ن۲:نکته ی جالب اینجاست که ما هم قرار بود ۱۳ نفر باشیم(مثل همون شام آخر داوینچی) ولی خوش قولی برخی دوستان نشد که تاریخ دوباره تکرار بشه
|
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 22:31 توسط والی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من دلم می خواهد خانه ای داشته باشم پر دوست, کنج هر دیوارش دوستانم بنشینند آرام, گل بگو گل بشنو, هر کسی می خواهد وارد خانه پر مهر و صفا مان گردد , شرط وارد گشتنش شستشوی دلهاست. شرط آن داشتن یک دل بی رنگ و ریاست. بر درش برگ گلی می کوبم و به یادش با قلم سبز بهار می نویسم:
ای دوست ! خانه دوستی ما اینجاست. تا که سهراب نپرسد دیگر " خانه دوست کجاست" |
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 |
|
RSS
|